بگو سیب!

 

حوالی همین روزهای قمر در عقرب بود، که میان آلودگی و سرما، دستهایمان را در جیب هایمان چپانده بودیم، شبیه بی غم‌های هیچی ندار خیابان را گز می‌کردیم.
به زمین و زمان می‌خندیدیم. یک کبریت سوخته را سنجاق کرده بودیم به حرفهایمان. چه مضامین تازه‌ای از دلش در می‌آمد. حیف! کاش تمامش را می‌نوشتیم.
شاید  به وقت بی‌خوابی و دلتنگی در نیمه‌های شب کمی برایم لبخند می‌آوردند.

خنده هایمان را روی هم گذاشته بودیم، نوبتی و دنگی نبود. هر که به قدر وسعش مست میکرد، خنده ها را در دهانش می‌ریخت و بعد می‌پاشید در هوا.‌

آن دو راهی لعنتی ما را به دو واگن مجزا پرتاب کرد. خنده های‌مان ریخت در ایستگاه. سهم من جا ماند زیر پای مسافران. تو اما شاید سهم  خودت را برده باشی.

به قدر یک فنجان قهوه، کمی پرسه زدن حوالی خاطره ها، خنده های بدون سانسور و گارسونهای لنگه به لنگه؛ با تو شراکت کردم.
من در شراکت پایبند و متعصبم. روی من حساب کن!

میخواهم بساط دلنوشته ها را جمع کنم، کسب و کار تازه ای راه بیندازم. باید کاری باشد که شراکت در آن معنا داشته باشد. از تنهایی خسته‌ام.

بیا دور شهر بچرخیم، خنده‌ها را جمع کنیم. سهم تو تمام خنده‌ها، سهم من خنده‌های تو.

هیچ معامله‌ای پرسودتر از آن نیست که شریک خنده‌های تو باشم.

بیا خیابان‌های تهران را یادگاری کنیم. با رد پاهایمان امضاء بزنیم روی آسفالت‌ها و جدول‌ها. بگذار خودمان را بسپاریم به زمان، تا ببرد ما را جایی که گریه‌های تنهایی و اندوه‌های بی‌شریک را فراموش کنیم

من برایت سیب می‌چینم از تمام درخت‌های خشک شده، جدول‌های لگد خورده، چراغ‌های چشمک زن و خلاصه هر چه که تکراری است را برایت سیب خواهم کرد. شریک خنده‌هایم باش.

 

از میوه ی حوایی تو سیر نخوردیم و شد از یاد ، بگو سیب

در یاد تو مانده است بهشتی شده بر باد ، بگو سیب

من ماندم و این جرم قشنگ ، آدم عاشق

عشق من عجب معرکه ای کرد در آن واد ، بگو سیب

یک بار دگر باید از این ناله هراسید!!

میگریم و آهم بکند عرش ز بنیاد ، بگو سیب

من درد شدم با تو بمانم که تو رفتی…

بیهوده تصور نکن از خاطر من میشوی آزاد ، بگو سیب

لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم

یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب

4 دیدگاه دربارهٔ «بگو سیب!»

  1. و دست‌هایی که جدا شدند.
    خیابان‌هایی که خالی شدند و کبریتی سوخته‌ای که دیگر نسوخت. سنجاقی که جا ماند و چسبید تا در فراموشی را قفل زند.
    سهم‌ها زیر پای رهروان ریختند و اما و اما مستی‌ای که هرگز هشیاری در پی نخواهد داشت.
    نه دنگی بود و نه قسمتی برای کسی. تنها یک دایره به وسعت شادی بود و خنده‌هایی که سهم هر دو بودند.

    سهم‌هایی که تقسیم نشده در ته ظرفِ هرگز، ته‌نشین شدند. جدول هایی که حالا دیگر از لگد‌ها در امانند. امضاهایی که جایشان خالی ماند.
    تنها درختانند که جوانه زده‌اند. و تنها امید دارم که سیبی تازه بروید. تو بچینی و بگویی سیب…
    سیب…

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *