دلتنگم

روزی هزار بار، بار دل میبندم. از راه تو بر میگردم. میروم تا به کویر پناهنده شوم. بی تو باید سوخت و ساخت. همان تفدیده شدن میان ریگهای بیابان، بدون تو برایم گواراتر است.

باید رفت_ در گوشم یکی میخواند_ و من راهی میشوم. چند قدمی که دورتر میشوم، نفسم که به شماره می رسد. قدم محکم میکنم. به پشت سر نگاه نمیکنم. وای بر من، عکست را جا گذاشته ام. پایم سست میشود. باز نهیبم میزند که برو. میروم. با شتاب میروم؛ از تو که نه از عشق به تو میگریزم. آه کنار عکست دلم هم که جا ماند. باز مرا میکشاند_همچو اسیری بر خاک‌ افتاده و بر اسب بسته شده_ این عقل، که سالها پرواندمش، پروراندم تا راه نجاتم باشد، که میکُشد مرا این روزها. قدم هایم که یاری نمیکنند اما باز بار سنگینِ آن دل جامانده را به کول میکشم که تا بیابان راه بسیار است… به سر کوچه نرسیده صدایت میپیچد به جانم. پهن میشوم به زمین. صدایت چرا زمین گیرم میکند. میخواهم چنگ بزنم به چارقدم که به هوای تو از سرم میگریزد و تا آغوشت در هوا میرقصد. دستانم توان ندارد . او خودش را به تو رسانده و آنجا که آرزوی من است جا خوش کرده. اشک سوی نگاهم را اسیر کرده. تو را تار میبینم اما همچنان دلربا… یک بمان میگویی و من صدبار جان میدهم برایت.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *