عقربه های ساکت

چقدر دلم میخواهد عقربه های ساعت در همین لحظه بایستند و چراغها، برای ابد در چشمانم خاموش شوند.
چه لحظه ی زیبایی خواهد شد اگر آرزو کنم که دنیا به آخر برسد و برسد.
معجزه چه چیز میتواند باشد به غیر خواستن و برآورده شدن؟
یک لحظه چشم بر هم بگذاری و تمام شود. آن چمدان خاطره را زمین بگذاری و رها شوی از شر سنگینی اش.
کفشهایت را راحت کنی از زجر دویدن و نرسیدن و نگاهت آسوده شود از چشم به راهی.

گوشهایم را میخواهم مرخص کنم. بس که کشیک کشیدن به شنیدن یک دوستت دارم ساده، خسته اند.

چقدر خوب میشد اگر یک بار و برای اولین و آخرین بار آرزویی برآورده میشد.
دلم میخواهد برای آخرین بار بخوابم و دیگر هیچ.

آزاده کیومرثی

پ.ن: تمرین نوشتن با الهام از تصویر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *