مثل آن دخترک سبز پوش

خسته ام. نگاهم رو به پایین است. کفشها را نگاه میکنم که خبر از سرمای هوا میدهند. با خودم غر میزنم که ایستگاهی به این مهمی که تقاطع چند خط مترو است، چرا فقط دو تا صندلی روی سکو دارد.
شانه ام را ول می دهم به دیواری که سنگهای یخ کرده اش ساکت و بی ادعا مسافران را تماشا میکنند. یک نفر دارد به محدوده ی من نزدیک میشود. راه رفتنش مرا مجبور میکند تا بیشتر دنبالش کنم. احساس میکنم گردو شکستم بازی میکند پای چپش میرود تا پای راستش را لگد کند. زمزمه میکنم《 شکستم》. اما نمیشکند حالا نوبت پای راست است 《شکستم》 و باز هم نمیشکند. این مدل راه رفتن مال چه نوع استخوان بندی است پرانتزی نیست اسمش چیست؟
به راه رفتن خودم شک میکنم چند قدم روی سکو حرکت میکنم سعی میکنم حواسم به راه رفتنم نباشد تا مثل همیشه گام بردادم. میشود گفت عادی است. برمیگردم تا آن دیواری را که گرم کرده بودم قُرق کنم تا کسی شانه هایش را به بخاری من نچسبانده.
از صاحب آن پاها صدایی می آید. خیلی راحت و خودمانی با خانمی که ده قدم آنطرف تر است سر حرف را باز میکند:
_اینترنت وصل شده؟
سوالی است که امروز زیاد شنیده ام. بعد از چند روز قطع شدن اینترنت و به هم ریختگی کار و زندگی، خبرسازترین اتفاق وصل شدن اینترنتهاست. فاصله شان را کم‌ نمیکنند. برایشان‌ مهم نیست که کمی با صدای بلند حرف بزنند. حرفِ یواشکی هم که نیست! اینترنت است دیگر.
صدای صاحب آن پا آشناست. حالا میخواهم زاویه نگاهم چند درجه بالاتر بیاید. صاحب آن پاها که حالا دارد از مکافات قطع شدن اینترنت میگوید را میبینم. چه سبز خوش رنگی. تیپ سبزش را دوست دارم. از پشت سر نگاهش میکنم. مموری حافظه ی داغانم را زیرو رو میکنم آشناست. حرف زدنش را دوست داشتم، دوست دارم! کجا بود که گفته بودم چقدر خوب حرف میزند؟
مجبور میشوم شانه و دیوار را از هم جدا کنم. چند قدم جلوتر چهره اش نمایان میشود. نیچه است! دوستانش نیچه صدایش میکردند. میگفتند فیلسوفانه حرف زدنش او را نیچه میکند. حرف زدنش را دوست داشتم. محکم و قاطع حرف میزند. هر چیزی که در مغزش بپیچد و از دهانش بیرون‌ بریزد را طوری عنوان میکند که باور میکنی دقیقا همان است که او میگوید و دیگر هیچ.
چقدر این ایستایی در کلام را میپسندم. اعتماد به نفس خاصی میخواهد. حرفش بوی خودخواهی و خودپسندی هم نمیدهد. غرق در برانداز کردن نیچه هستم که قطار میرسد. یک نفر از بلندگو همه را به پشت خط زرد رنگ دعوت میکند و هیچ کس برایش این دعوت، مهم نیست. از اولین درب قطار وارد میشوم. همان‌ جا چسبیده به اتاقک لوکوموتیوران پهن زمین میشوم.
نیچه از در دیگری وارد قطار شده ، گمش میکم. صدایش را هم‌ نمیشنوم. میخواهم به خیال خودم پناهنده شوم که خانمی باز مرا از خودم جدا میکند. ایستاده، جلوی در، درون کیفش را با اضطرابی مسری شخم میزند. هر چه که هست، گم شده. کاملا از پریشانی اش پیداست. دلم میخواهد بروم کیفش را بگیرم من هم دنبالش بگردم. اما دقیقا دنبال چه چیز باید بگردم. نمیدانم!
چشمهایم را میبندم‌. آن خانم و کیفش را با هم تنها میگذارم. میان خیالاتم پرسه میزنم و در هر ایستگاه چشمهایم را باز میکنم. حالا خیلی مانده، میشود چند رج دیگر خیال بافت. موعد جدایی از خیالاتم میرسد. میروم تا از در دیگری پیاده شوم. نیچه باز هم با آن رنگ سبزش خودش را در چشمانم قاب میکند.  روی یک صندلی خودش را به خواب دعوت کرده، خواب است یا شاید مثل من چند رج خیال میبافد. از کنارش میگذرم.
وقت رفتن است. میروم و ذهنم به نیچه چسبیده است. قوی باش مثل آن دخترک سبز پوش. فقط قوی باش… برای امروز همین کافی است. اگر بتوانم…
#آزاده_ کیومرثی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *