نیست در شهر…

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

نمیدانم بختم یار نمیشود یا رختم پا نمیدهد به رفتن. نه حال ماندن و نه جان رفتن، معضل بزرگی است!

شاید در خیال مبارکتان نگنجد اما با چراغ همی گِرد شهر گَردیدم، آخر سر یقین حاصل شد که: گشتم نبود؛ نگرد نیست.

این تحریمها جان و دل مردم را چلانده و عشق را از این سرزمین رانده است. حرف از عشق هم نایاب شده خود عشق دیگر پیشکش.

دل دادن و قلوه گرفتن را خدا بیامرزد. متاع قابلی بود. سن و سال بنده البته قدش به آن زمانها که نمی رسد، اما شنیده ام حرف دل راست راستکی بوده و عشق مزه داشته در ایام قدیم.

گویا خدا یکی و عشق یکی مرسوم بوده بین مردم. زور عاشق به دنیا میرسیده و هر عاشقی به مدد دل باختن، اسم و رسمی به هم میزده برای خودش. اصلا عاشق شدن عار نبوده که هیچ جار زدنش کلاس هم داشته. می‌دانم عجیب است اما واقعا همینطور بوده.

خلاصه که سر مبارکتان را به درد نیاورم. کلاه دلتان را قفل فرمان بزنید که باد نبردش روی بام کسی بنشاند. اعتباری به بام ها و حتی دام ها نیست. اینطور که سواد بنده میگوید دام پهن کردن در زمانهای دور برای به چنگ آوردن دلبری بوده که از عاشق خود میگریخته و با دام او را عمری خانه نشین میکردند به پای عاشقش.

این روزها اما دامی اگر پهن شود تاریخ انقضای ماهانه که نه ساعتی دارد و از این سو به دام میافتید و از آن سو ویران شده رها میشوید. بگذریم من آنچه شرط بلاغ بود گفتم. دیگر نمیدانم پند میگیرید یا کلاه دلتان را پر میدهید. صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

#آزاده_کیومرثی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *