پارسال همین تاریخ

کمد را زیر و رو می‌کردم و طبق معمول نمی‌دانستم چه باید بپوشم. حالم ملغمه‌ای از شوق و اضطراب و ترس بود.

تنها چیزی که می‌دانستم این بود: باید بروم.

آن رزوها هنوز زندانی کرونا نشده بودیم. خیابان‌ها عابران یلخی زیاد داشت. کافه ها باز بود و تئاترها برقرار. من هم عضوی از خیابان رازی و پارک دانشجو شده بودم. یک پای ثابت در سالن‌های تئاتر. تنها تفریحی که کمی آرامش برایم جور می‌کرد.

اما آن روز، بیست‌و‌چهارم آذرماه سال نود‌و‌هشت، خیابان رازی برای من حال دیگری داشت. شبیه خط شروع یا خط پایان. شبیه همت و تلاش یا ذوق رسیدن به مقصد.

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

چقدر خوب است شاعران کار را راحت می‌کنند برای من. زمانی که الکن و عاجز می‌شوم از توصیف.

همین‌جا، پشت همین پنجره که از سقف تا کف ایستاده بود نشستم. کنار گلدانی که دلم می‌خواست برایش از شوق و اضطرابم بگویم. دلم می‌خواست با من عابران خیابان را نگاه کند. مثل من منتظر باشد. چشم دوخته بودم به خیابان. آدم‌ها را یکی یکی ورانداز می‌کردم. دلم آشوب می‌شد و باز آرام می‌گرفت. نفسم تنگ می‌شد و باز می‌گشت.

آن روز خیابان‌های تهران را با دلم وجب گرفتم. با پوتین پاشنه بلندم دور میدان هفت‌تیر را گز کردم. از خیابان زهره تا پارک ایرانشهر را نفس کشیدم. از کافۀ ایرانشهر تا متروی فردوسی را با قلبی که به در و دیوار سینه‌ام می‌کوبید طی کردم.

دست آخر وقتی وارد واگن مخصوص بانوان شدم، چشم و دست و قلبم به هم قلاب شده بودند.

عشق باید همین باشد…

آمدم میان کاغذهایی که حرف‌هایم را می‌شنوند نوشتم: بگو سیب!

به یاد 24ام آذر سال 98

آزاده کیومرثی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *