کیومرثی

پارسال همین تاریخ

کمد را زیر و رو می‌کردم و طبق معمول نمی‌دانستم چه باید بپوشم. حالم ملغمه‌ای از شوق و اضطراب و ترس بود. تنها چیزی که می‌دانستم این بود: باید بروم. آن رزوها هنوز زندانی کرونا نشده بودیم. خیابان‌ها عابران یلخی زیاد داشت. کافه ها باز بود و تئاترها برقرار. من هم عضوی از خیابان رازی …

پارسال همین تاریخ ادامه »

نامه‌هایی برای ارسال نشدن

می‌خواهم نامه بنویسم. نامه‌هایی برای ارسال نشدن! برای تمام کسانی که در ذهنم با آن‌ها گفتگو می‌کنم. ساعت‌ها در خودم، با خودم حرف می‌زنم، بدون آنکه آن‌ها بشنوند. بدون آنکه خبردار شوند چه در سرم و بر من می‌گذرد. برای آنهایی که در ذهن و دلم برایشان دردل می‌کنم. گلایه می‌کنم. دلتنگ می‌شوم. برای تمام …

نامه‌هایی برای ارسال نشدن ادامه »

نویسندگی با چای

چه بنویسم؟

میخواهم بنویسم. اما از چه؟ دنبال چیزی می‌گردم که انرژی داشته باشد. باید با اولین‌ نگاه پرتابم کند وسط یک چیزی مثل آن ‌گردونه‌ی شانس که در قرعه کشی‌ها از درونش اعداد را بیرون‌ می‌کشند تا عدد شانس یک‌ نفر را پیدا کنند. سرگیجه‌اش را فاکتور بگیریم هیجان مناسبی دارد.

نیست در شهر…

 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

نمیدانم بختم یار نمیشود یا رختم پا نمیدهد به رفتن. نه حال ماندن و نه جان رفتن، معضل بزرگی است!

شاید در خیال مبارکتان نگنجد اما با چراغ همی گِرد شهر گَردیدم، آخر سر یقین حاصل شد که: گشتم نبود؛ نگرد نیست.

این تحریمها جان و دل مردم را چلانده و عشق را از این سرزمین رانده است. حرف از عشق هم نایاب شده خود عشق دیگر پیشکش.

یک لقمه حرف حساب

زندگی را هر چه بتکانی باز هم گرد و خاکش تمامی ندارد.
خیال نکن که در ناامیدی شنا میکنم و غر میزنم. این را گفتم تا کمی خالی کنم مغز پر تردد این روزهایم را.واقعیت این است که از گره های ریز و درشت زندگی گریزی نیست. بعضی ها را با دست و بعضی دیگر را با دندان باز میکنی. اما گره هایی هستند که باید حواله شان بدهی به زمان.عقربه ها از پی هم بدوند و روز و ماه و سال از رویش بگذرند تا یا باز شود یا چشمت عادت کند به دیدن این گره کورِ ناسور!

بگو سیب!

 

حوالی همین روزهای قمر در عقرب بود، که میان آلودگی و سرما، دستهایمان را در جیب هایمان چپانده بودیم، شبیه بی غم‌های هیچی ندار خیابان را گز می‌کردیم.
به زمین و زمان می‌خندیدیم. یک کبریت سوخته را سنجاق کرده بودیم به حرفهایمان. چه مضامین تازه‌ای از دلش در می‌آمد. حیف! کاش تمامش را می‌نوشتیم.
شاید  به وقت بی‌خوابی و دلتنگی در نیمه‌های شب کمی برایم لبخند می‌آوردند.

کفش‌هایت را عوض کن؛ وقت رفتن است

مطالعه کردن ذهن و روح را طوفانی میکند. ویرایش کردن، توفیقی اجباری است؛ که مجبورت میکند واو به واو یک کتاب را بخوانی. کتابی که شاید اگر گیوتین هم پشت گردنم میگذاشتند حاضر نمیشدم با این دقت بخوانمش.

حالا انگار گردباد به جانم افتاده. کلمات را از میان سطرهای کتاب بلند کرده و دور و بر ذهنم‌ میچرخاند. خلاق باش،درست ببین. تو میتوانی، بزرگ فکر کن. سرمایه گذاری کن؛ اول روی خودت. مهارت کسب کن نترس… نترس…

مثل آن دخترک سبز پوش

خسته ام. نگاهم رو به پایین است. کفشها را نگاه میکنم که خبر از سرمای هوا میدهند. با خودم غر میزنم که ایستگاهی به این مهمی که تقاطع چند خط مترو است، چرا فقط دو تا صندلی روی سکو دارد.

شانه ام را ول می دهم به دیواری که سنگهای یخ کرده اش ساکت و بی ادعا مسافران را تماشا میکنند. یک نفر دارد به محدوده ی من نزدیک میشود. راه رفتنش مرا مجبور میکند تا بیشتر دنبالش کنم. احساس میکنم گردو شکستم بازی میکند پای چپش میرود تا پای راستش را لگد کند. زمزمه میکنم《 شکستم》. اما نمیشکند حالا نوبت پای راست است 《شکستم》 و باز هم نمیشکند. این مدل راه رفتن مال چه نوع استخوان بندی است پرانتزی نیست اسمش چیست؟

معجزه ی نوشتن

《در مقابل زندگی هامان احساس کوتولگی میکنم.》
_کتاب جزء از کل؛ استیو تولتز
همان چیزی که دنبالش میگشتم. احساس کوتولگی! اگر استیو تولتز این عبارت را نمینوشت، اگر من این کتاب را نمیخواندم این جای خالی برای توصیف احوالاتم هرگز پر نمیشد.
معجزه نوشتن و لذت خواندن و کشف کردن همین است.

عقربه‌های ساکت

چقدر دلم میخواهد عقربه های ساعت در همین لحظه بایستند و چراغها، برای ابد در چشمانم خاموش شوند.
چه لحظه ی زیبایی خواهد شد اگر آرزو کنم که دنیا به آخر برسد و برسد.
معجزه چه چیز میتواند باشد به غیر خواستن و برآورده شدن؟